زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه هشتاد و یکم

سلام عزیز دل مامان بالاخره روز دیدن قلب ناز و کوچولت هم رسید امروز رو با کلی دلواپسی طی کردم تا ساعت 4 بشه و من برم برا دیدن تو مثل همیشه اولین نفر تو مطب نشسته بودم..... یکی از دانشجوهام هم که هم ماه من بود اومده بود تا قلب نی نیش رو ببینه خانم دکتر مهربون ساعت 4 و ربع اومد و من رفتم داخل   دیگه براش اشنا شدم و سریع منو یادش میاد اول از احوالاتم و لکه بینیم پرسید و منم گفتم که خدا رو شکر خوبم ازش پرسیدم امروز میتونم صدای قلب نی نی رو بشنوم اونم گفت نه تا 16 هفتگی نمیشه  منم ازش خواستم که حداقل از صفحه مانیتور فیلم بگیرم که اخرش اینقدر غرق تماشات شدم که یادم رفت و بابات کلی دلخور شد  اخه اونم میخواست تو رو ببینه...
29 تير 1392

نامه هشتادم

سلام عزیز مامان امروز روز موعوده برای رفتن و دیدن قلب کوچیک و نازت ده روزه که منتظر امروزم ......... یه روز پر از دلواپسی ........ ایکاش قلب کوچیکت تشکیل شده باشه و من از نگرانی در بیام ایشالا که نامه هشتاد و یکمم پر باشه از خبرهای خوب 
29 تير 1392

نامه هفتاد و نهم

سلام جان مادر خوبی عزیزم؟؟  جات خوبه؟؟؟   به ابجی یا داداشت زور نگی ها!!!  بذار اونم بزرگ شه 18 تیر صبح یه کم لک دیدم که دلواپست شدم  عصر رفتم پیش خانم دکتر... قرار بود 22 تیر بریم تهران که با این کار یه کم دلواپس شدم و زودتر رفتم سونو اولش که میترسیدم وقتی سونو کنه بگه هیچ خبری نیست و هیچی تو دلم نیست اما یه کم بعد یه نقطه سیاه دیدم که تو بودی  ولی قلب نداشتی... به قول خانم دکتر 10 روز برای قلب زود اومدی... دستگاه سن شما رو 6 هفته و 4 روز تشخیص داد یهو دیدم که  خانم دکتر دقیق شد تو مانیتور.......... یه کم بعد گفت به نظرم دو تا میاد  آره دو تاست که یکیش خیلی کوچیکه و رشدش متوقف شده    ...
20 تير 1392

نامه هفتاد و هشتم

سلام عزیز مامان این روزها رو سپری میکنم تا رسیدن به 22 تیر که وقت سونو دارم برای دیدن تو یه وقتایی شیطون گولم میزنه که خودم همینجا برم سونو............ اما از ترس ضرر داشتن برای تو از فکرش منصرف میشم امروز یکی داشت میگفت از وقتی مادر میشی خیلی چیزها عوض میشه حتی نگاه دیگران به تو و من از دلواپسی هام براش گفتم و از ناباوری بودن تو نکنه همه این اتفاقات یه خواب شیرین باشه که خیلی زود بیدار بشم و ببینم هیچی نیست اما میدونم که تو واقعی هستی و تو وجود من *********************************** اینم عکس گلهایی که یکشنبه خریدیم این گلهای رز  رو بابات برا من و تو خرید و من گذاشتمشون رو دلم که نزدیک تو باشه   و این گلها...
12 تير 1392

نامه هفتاد و هفتم

سلام عزیزم خوبی گلم ........ جات خوبه؟؟ بابات هر روز سراغت رو میگیره و میپرسه نی نی خوبه پنجشنبه باعمه قدسی رفتیم تهران پیش مامانی معصوم ........... جات خالی که این دو روزه تا تونستم چیزی خوردم....... یعنی تا تونستم چیزی به خورد من دادن شنبه رفتیم دکتر تا خبر اومدن تو رو به دکتر بدیم و بلکه سونو هم بشیم تا ببینم که چند وقتته دکتر خیلی خوشحال شد و یه صلوات به سلامتیمون فرستاد   دو هفته دیگه هم وقت سونو داد  که من نمیدونم این دو هقته رو چجوری تحمل کنم یکشنبه برگشتیم خونه تو راه بابات برامون  چند تا شاخه گل رز خرید  و یه دسته گل هم برای حرم حضرت معصومه که قرار بود بریم زیارت اولین زیارت سه نفریمون بود &...
11 تير 1392

نامه هفتاد و ششم

سلام عزیز دل مامان عزیز دلی که ایندفعه دارم با خود واقعیت حرف میزنم........... هر چند که هنوز روح تو بدنت دمیده نشده شعبان امسال خیلی ماه مبارکی بود ...... ماه حضور تو ........ ماه خوشحالی بابا ...... ماه دیدن قدرت خدا و جشن نیمه شعبان و که کاملترین جشن بود با حضورتو و روز خوش یمنی که خبر اومدن تو رو به همه دادیم  و چقدر از ته دل خوشحال شدن تازه فهمیدم که اطرافیان چقدر نگران ما بودن و چه فکرهایی که نکرده بودن بابایی حسین 100 هزارتومن نذر سید حسین تو راه سامرا کرده بود عمو فضل اله از ذوق بابا رو بغل کرد و بوسید و خاله زهرا که ذوق از چشماش پیدا شد عمو قدرت هم مثل همیشه به شوخی گفت حالا چیکار کنیم باید یه پولی هم به بچه این...
4 تير 1392

نامه هفتاد و پنجم

سلام عزیز دل مامان مامانی امروز اومده از شرح اون روز شیرین برات بگه تو الان هستی و من دارم با خودت حرف میزنم نه با رویات باورم نمیشه یه موجود تو دل من داره رشد میکنه و ازم تغذیه میکنه ........ حس غیر قابل توصیفیه از بابایی برات بگم که خیلی ذوق داره.... روزی هزار بار سراغت رو ازم میگره و میپرسه نی نی خوبه؟ یادت باشه بعدا یه وقتی که دست بابایی رو دل مامانیه به افتخارش یه لگد محکم به دل مامانی بزنی تا بابایی هم بتونه حسش کنه اما برات بگم از سه شنبه 28 خرداد بعد از سه روز لکه بینی و صحبت با مامانای بهمنی بالاخره وسوسه شدم که برم بی بی چک بذارم البته ناگفته نمونه که صبح هم سه چهار بار حالم به هم خورد که من گذاشتم به حساب آلوچه ای که...
1 تير 1392
1